نویسنده :
pegah S - ساعت ۱٢:٢٢ ق.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦
يکي را دوست مي دارم ،
ولي افسوس، او هرگز نمي داند .
نگاهش مي کنم شايد بخواند از نگاه من که
او را دوست مي دارم،
ولي افسوس،
او هرگز نگاهم را نمي خواند.
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست مي دارم،
ولي افسوس،
او برگ گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند.
به مهتاب گفتم: اي مهتاب،
سر راهت به کوي او سلام من رسان و گو که
او را دوست مي دارم،
ولي افسوس،
يکي ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد.
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت،
بگو از من به دلدارم که
او را دوست مي دارم،
ولي افسوس،
ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد.
کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،
يکي را دوست مي دارم ،
ولي افسوس،
او هرگز نمي داند!!! 

نویسنده :
pegah S - ساعت ٤:۳٤ ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦
خانه ی کوچکی دارم
در آن اتاقی هست
در آن اتاق کتابخانه ای هست.
در آن کتابخانه کتابی هست
درآن کتاب پادشاهی
که قصر بزرگی دارد!!!
نویسنده :
pegah S - ساعت ٢:۱۱ ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦
در دنیا به کسانی دل می بندیم که از وجودمان بی خبرند ،
و از وجود کسانی که به ما دل می بندند بی خبریم
شاید همین دلیل تنها ییمان باشد..!! 
نویسنده :
pegah S - ساعت ۳:۱٠ ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت ا ندر شهریاری ، بر قرار و بر دوام
سال خرم ، فال نیکو ، مال وافر ، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام
سلام. با عرض شرمندگی به خاطر این مدت که غایب بودم: فعلا علی الحساب با ۱۷-۱۸ روز تاخیر عید همگی مبارک، تا من در اولین فرصت بیام یه پست درست حسابی بنویسم.

نویسنده :
pegah S - ساعت ٤:۳٠ ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥
سلام.
دارم می رم اصفهان.............!!!!! 
که درس بخونم این چند روز رو. چون از ۲۵ ام امتحانای کذاییمون شروع می شه !!!
تااااااااااااااااااااااااا ۶ ام.
اینجا ( تهران ) که هیییییییییچی درس نخوندم. میرم بلکه ۲ کلمه بخونم که نیافتم درسامو.
خیییییلیییی برام دعا کنین لطفاً !!! 
منم واسه ی همه ی اونایی که مثل من دانشجو هستن و امتحان دارن دعا می کنم که همممممه ی امتحاناشون رو عالیییی بدن!!
تا بعد از امتحانا خداحافظ دوستای خوبم............. !!!
( کامنت یادتون نره هااااااا... !!!)
نویسنده :
pegah S - ساعت ۱۱:٤٠ ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زان که نبود این حسن را زوالی
در وهم می نگنجد کاندر تصور عقل
آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
شد حظّ عمر حاصل گر زانکه با تو ما را
هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم
کز خواب می نبیند چشمم بجز خیالی
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی
نویسنده :
pegah S - ساعت ۱٢:٠٦ ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥
كاش مي ديدم چيست ؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است
آه، وقتي كه تو لبخند نگاهت را
مي تاباني
بال مژگان بلندت را
مي خواباني
آه، وقتي كه توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني
موج موسيقي عشق
از دلم مي گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم مي گردد
دست ويرانگر شوق
پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پر پر
من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد
برگ خشكيده ايمان را
در پنجه باد
رقص شيطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهاني بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابديت را مي بينم
بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است
فریدون مشیری
نویسنده :
pegah S - ساعت ۱:٢٦ ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٥
سلام.
همه خوبین؟
منم بد نیستم.
البته یه کمی ناراحتم که تعطیلیا انقدر زود تموم شد!!
==> باز هم حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آه! ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود!!!!!!
اومدم بگم الآن که این پست رو می نویسم روز آخریه که تهرانم. یعنی فردا عصر دارم می رم اصفهان که برای اول مهر اونجا باشم. آخه از شنبه به طرز ستم کارانه ای کلاسامون شروع می شه!! این اصفهانی ها هم که بیکارن پا می شن از روز اول عین این بچه خوبا میرن سر کلاس! اون وقت واسه ما بدبختا غیبت می خوره!
راستی به احتمال خیلی زیاد از شنبه میرم خوابگاه
هم یه جورایی خوبه چون زندگی تو خوابگاه رو هم تجربه می کنم
، هم یه جورایی بده چون تصور اینکه ۶-۷ تا دختر جیغ جیغو می ریزن تو یه خونه سرمو درد میآره! 

یه چیز دیگه اینکه اونجا احتمال دسترسی به اینترنت به صفر می رسه!
واسه همین معلوم نیست پست بعدیم چه موقعیه! حالا از سایت دانشگاه سعی می کنم استفاده کنم. دعا کنین بشه !!
اتفاق بد دیگه اینه که کلاسام این ترم بدتر از ترم قبل!!!! از صبح شنبه شروع می شه تاااااااااااااااااااااااااااااااا عصر ۵شنبه هم ادامه داره! و نه تنها آخر هفته هام خالی نیست که بتونم بر گردم تهران ، بلکه هییییییییییچ روزی تعطیلی ندارم!!!!
واقعاً گِل بگیرن این برنامه ریزای دانشگاه رو!!! خب مگه چییییی ازشون کم می شه ما ۲ روز آخر هفته تعطیل باشیم بریم پیش مامانامون!
خیلی زور داره آدم ۳-۴ روزش هر روز فقط واسه یه کلاس پاشه بره دانشگاه! اونم تو یه شهر دیگه. نمی دونم کسی حال منو درک می کنه یا نه؟!
خلاصه که این چیزاش اعصابمو این آخریا خیلی ریخته به هم. اما خب اگه بخوام خودمو یه جوری قانع کنم از اینکه باز پیش دوستای خودمم یه ترم دیگه خیلی خوشحالم! (آخه من درخواست انتقالی داده بودم که این ور یعنی تهران به خاطر ظرفیت کمش لحظه ی آخر مخالفت کرد!) هم خوب شد هم بد دیگه. اما حتماً حکمتی توش بوده که من باید دوباره برمی گشتم دانشگاه خودم. همیشه اعتقادم اینه که هر چی خدا بخواد همون می شه! پس حتماً این دفعه هم صلاح این بوده! چی بگم والا.. دعا کنین برام.
دیگه هر چی بود گفتم دیگه. فقط یادم رفت بگم من نمی تونم زود زود بیام، شما بی معرفت نشین دیگه سر نزنین ها!!!!!!!!!! اونجا تنها دلخوشیم وقتی میآم نت کامنتای شماست!
خلاصه که ما رو یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
خوش باشین همتون!!!! 
دعا کنین بتونم زود بیآم پست بعدی رو بنویسم و مهم تر از اون بیام به وبلاگ همتون سر بزنم!! 
همگی موفق باشین!!! 
تا پست بعدی..
خداحافظ ! 
نویسنده :
pegah S - ساعت ٢:٠٦ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥
گدایان بهر روزی ، طفل خود را کور می خواهند
طبيبان ، جملگی ، مخلوق را رنجور می خواهند
تمام مرده شويان راضيند بر مردن مردم
بنازم مطربان را،چون خلق را مسرور می خواهند
انقدر از شعره خوشم اومد که دلم نیومد اینجا ننویسم. دوست داشتم شماها هم بخونین! این شعر رو تو وبلاگ علی:
http://ali-am1360.persianblog.ir دیدم. به نظرم خیلی قشنگ بود. حالا شما هم نظرتون رو بگین راجع بهش.
با اجازه ی علی آقا البته! 
نویسنده :
pegah S - ساعت ۳:٥٧ ب.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥
سفر به خیر
- « به کجا چنین شتابان؟ »
گون از نسیم پرسید
- « دل من گرفته ز این جا ،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟ »
- « همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم ...»
- « به کجا چنین شتابان؟ »
- « به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم »
- « سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را ».
دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
تهران ـ ۱۳۴۷