sher harf moosighi

 
 
نویسنده : pegah S - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤
 

روزها در گذرند و من هنوز هيچ نکرده ام!!


 
comment نظرات ()
 
 
بدترين خاطره ی زندگيم!!!!!!!
نویسنده : pegah S - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤
 

اين سخنرانی ها مربوط می شه به ۴ شنبه ۱۲ شب که اعلام نتايج (يا همون رتبه) رو کردن، اما به علت دپرس بودن شديد بنده به امروز يعنی ۵ شنبه ساعت ۱نصفه شب که بازم خييييلی خسته ام اما اين يکی خستگی شيرينه موکول شد.شرمنده مقدمه از توضيح طولانيتر شد:

هيچ وقت تو عمرم حسی بدتر از اين نداشتم

از صبح که از استرس، حالا هم از افسردگی

هميشه فکر می کردم می تونم تو کنکور موفق بشم،اما بعد از اينکه کنکورو دادم فهميدم که بايد به سال ديگه فکر کنم، يه کم که گذشت فکر کردم با اين چيزايی که بقيه می گن حتما همه بد دادن واسه همين يه کمی البته خيلی کم اميدوار شدم.

اما امروز يه دل شوره ی خيلی بيخودی تمام وجودمو گرفت،با خودم گفتم اگه رتبم بد بشه چی؟ بعدش سعی کردم خودمو به اشکال مختلف آروم کنم:
اول گفتم اينا همش نگرانی بيخوده اگه سخت بوده واسه همه....و از اين حرفا.بعد دوباره گفتم خودمو که نمی خوام گول بزنم اين حرف حرف بقيس که نمی دونن چه خبره، خودم که می دونم خراب کردم.خلاصه دوباره دل شوره ی لعنتی عين خوره افتاد به جونم. فکرای مختلفم ميو مد تو سرم:
گفتم اشکال نداره فوقش اينه که يه سال ديگه ميخونم..بعد يه کم بيشتر فکر کردم ديدم من آدمی نيستم که يه سال ديگه بشينم درس بخونم..در نتيجه منصرف شدم..خلاصه کل روزو با ين فکرای مزخرف(که خدا کنه درست نوشته باشمش) گذروندم

شب موقع اعلام نتيجه: چنان استرسی داشتم که مطمئنم هيچ کدومتون تا حالا اين حسو نداشتين. accunte لعنتی هم وصل نمی شد...اعصابم ريخت به هم...به بقيه گفتم اونا نگاه کنن بهم بگن و خودم رفتم تو اتاقم و شروع کردم به گريه و دعا!!!

از اتاق که اومدم بيرون بابام موفق شده بود وصل شه اما نگرانيمو که ديد گفت بيا خودت بشين بنابراين نشستم... لحظه ی وحشتناکی بود، خدا نصيب هيچ کدومتون نکنه، وقتی به جای رتبه ای که انتظارشو داشتی يه چيزی تو مايه های شماره تلفن ببينی..سرم داشت گيج می رفت باورم نمی شد..انتظار ديدن هر رتبه ای رو داشتم به جز اين..چرا اينطوری شدو از اين مدل سوالا هم که خوراک مغزم بود

نمی دونم از پای کامپيوتر چه جوری بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم، فقط صدای بابامو شنيدم که با لبخندی که هميشه رو گونشه بهم گفت: بابا چند؟ 

انگار دنيارو تو سرم خراب کردن ، جرئت نداشتم تو صورت مهربون و خونسردش نگاه کنم دوباره همون صدا: پگا جان چند بود بابا؟ خيلی حس بدی بود،همين طوری که سرم پايين بود رتبه ی افتضاحمو به زبون اوردمو رفتم تو اتاق..نمی خواستم عکس العملشو ببينم..وارد اتاق شدم درو قفل کردم، چراغارم خاموش کردم،نشستم رو تختمو از ته دل! گريه کردم..بدون اغراق می تونم بگم ۳ ساعت و نيم شايدم بيشتر زار زدم و کليه ی دستندرکاران کنکورو لعن و نفرين کردم و کم کم از حال رفتمو خوابم برد.

می تونم بگم بدترين!!!!!!!!!!!!شب زندگيم بود!

اينم خاطره ی يه بچه کنکوری بيچاره که يه سال خودشو کشته که اين شبش شب بدی نباشه! اما چه می شه کرد ، تو زندگی انقدر نا مردی آدم ميبينه که اينا در مقابلش چيزی نيست..ولی واقعا اين حقم نبود!!!!!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : pegah S - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤
 

ديشب پريشبا تو راديو پيام يه چيزی آقاهه خوند معنيشو کامل نفهميدم اما خوشم اومد

اينطوری بود:

من می گويم کسی که می پندارد تمامی ميوه ها زمانی می رسند که توت فرنگی ، البته از انگور هيچ نمی داند!!


 
comment نظرات ()
 
 
شعر
نویسنده : pegah S - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

گرچه همسايه ی درديم ولی با دل تنگ

گر لبی خنده کند ياد شماييم همه


 
comment نظرات ()
 
 
اولين حرف
نویسنده : pegah S - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

سلام به همه ی اونايی که وبلاگ منو ميخونن

اين اولين وبلاگيه که من توی پرشين بلاگ ساختم اميدوارم خوشتون بياد

خيلی هم خوشحال و هيجان زده شدم چون فکر نمی کردم اينجا هم وبلاگ بسازم...همين!!

 


 
comment نظرات ()